پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

پاپ و آموزه‌هاى مسيحيايى در مصائب مسيح (٢)
حمد امیر

قسمت پايانى

اگر اين تمايز واقعيت فيلم و واقعيت بيرونى مصائب پيامبر اولوالعزم خدا را بدون هر غرضى، به عنوان واقعيتى انكارناپذير بپذيريم، سپس مى‌توانيم وارد بحث فيلم شويم.
به هر حال محور تقابل‌ها، پرسش انطباق يا نسبت واقعيت تصوير با تصوير واقعيت و تصوير واقعيت با واقعيت است؛ دقيقاً به همين دليل، به نظر من اساس جدال، هيچ يك از موارد فوق الذكر نيست، بلكه همين پرسش واقعيت و ناواقعيت فيلم و رويداد بيرونى عالمگيرى به نام مسيح(ع) است؛ در حالى كه باحل شدن اين جدل، ما فرصت مى‌يابيم كه گريبان خود را آگاهانه از ريشه‌هاى جدال غيرفيلميك، سياسى يا فلسفى رها كنيم و به خود فيلم به عنوان فيلم بپردازيم.
در آن صورت، ما با روايت‌هاى مختلف فيلميك و تازه‌اى روبرو مى‌شويم كه در حيطه سينما رخ داده است؛ يعنى مثلاً وقتى پازولينى با زيربناى ديالكتيك ماركسيستى به تاريخ مسيح نگريسته، روايتى متفاوت شكل داده كه شالوده آن نگرش تاريخى به ماجراى عيساى ناصرى است. مردى سربلند كرده در متن امپراتورى روم و همه تحولات اجتماعى / اقتصادى زمان سزار اگوستين و لرزش سلطه اشرافيت فئودالى و بسط مدنيت تجارى و بازرگانى و وضعيت ناگوار و شرايط سخت زندگى مردمى كه بنا به گذار و عدم ثبات، غرق بيكارى، فقر، گرسنگى، بيمارى و مرگ بودند و انبوه آنها در جست‌وجوى لقمه نانى در شهرها گرد آمده بودند و اورشليم كه شهر بزرگ امپراتورى پس از پايتخت بود، در انتظار ناجى مى‌سوخت و گرايشات انقلابى و اصلاح‌طلبانه در توده مردم نفوذ روزافزون مى‌يافت، هرچه بيشتر آنها را در حرص و آز سران و كاهنان دين يهود كه در فساد و اشرافيت غرق شده بودند و با همدستى با حاكميت سياسى از مردم گسسته بودند، قرار مى‌داد.
بديهى است كه اين روحانيت فاسد وابسته به قدرت، و حاكمان آن روزگار هر دو از دعاوى عدالت‌جويانه عيساى ناصرى به هراس افتاده باشند و نيز بديهى است كه اين تفسير در سينماى يك ماركسيست نابغه، منظرى صرفاً مادى به خود مى‌گيرد و در سينماى »زفيرلى« با معنويت مى‌آميزد و در »اسكورسيزى« به اومانيسم مى‌گرايد.
با اين همه بديهى است كه از منظر دينى، اهميت انجيل به روايت متى (١٩٦٤) اثر پازولينى، از پيش نسبت خود را با استناد به واقعيت عيسى بن مريم از دست مى‌دهد. درست به سبب تلاش‌هاى آگاهانه‌اى كه در فيلم وجود دارد تا شبه مستند به نظر رسد. با نابازيگرى زشت در نقش مسيح كه اگر در مقياس آثار مستند كنونى، داراى وجهى طبيعى نماست، اما فاقد هر خصوصيت ارجاع كننده به تصور و يا شمايل تصورى مسيح است.
اما مهم‌تر از همه ايدئولوژى و تفسير ماركسيستى از مسيح در دوران بشارت تا رستاخيز است. فيلم نقش دوران خود را برچهره دارد؛ دهه شصت و كوشش‌هاى روشنفكران ايتاليايى براى فاصله گرفتن از كمونيسم شوروى و دادن چهره‌اى انسانى و آزاد به ماركسيسم و گونه‌اى آشتى با كليسا كه ديرى نپاييد كه در پايان همين دهه، به مبارزه‌طلبى منتهى شد.
مقايسه بينامتنى مسيح زفيرلى با مسيح نيكلاس‌اى، و مسيح نيكلاس‌اى با مسيح دنيس اركان و مسيح اسكورسيزى با مسيح مل گيبسون مقايسه‌اى جذاب است؛ در همان حال كه ما در هريك از اين آثار، با واقعيت فيلميك متفاوتى سروكار مى‌يابيم، هر اثر در نسبت بيرونى ديگر گونه‌اى با ديگرى قرار دارد. توگويى تفسير اومانيستى اسكورسيزى كه در آن افق مقدس كليسايى و سيماى خدايى عيسى تقدس‌زدايى مى‌شود و خشم كليسا را برمى‌انگيزد، نيازمند جايگزينى بود تا هرچه زودتر آثار و خاطرات جنجال‌برانگيز »وسوسه مسيح«، برگرفته از رمان »كازانتراكيس« را بشويد و مجدداً مسيح را به تصوير كليسايى‌اش نزديك كند.
در هريك از اين روايت‌ها كه بر شالوده‌ها و نگاه‌هاى گوناگونى ديالكتيك - ماركسيستى - تاريخى، ملودرام تراژيك هاليوودى، رمانتيسيسم شاعران، تفسيرى عرفى و بشرانگارانه از دين مطابق با ارزش‌هاى مدرنيته و يك برداشت ارتدوكس و بنيادگرا از انجيل استوار هستند، واقعيت تصويرى تفسيرى متمايز با واقعيت تصويرى ديگر مى‌يابد و نسبت آنها با واقعيت پنهان در دور دست زمان، جز نگاه حاكم بر فيلم كه به معناى نگريستن به ماجرايى پيامبرانه از كانال همه تصورهاى ذهنى جداگانه است، هيچ نيست.
در اين تصور ذهنى، گاه عناصرى وجود دارد كه به عنوان رويداد در كلمات انجيل‌ها مكتوب است، اما اين شبهات تصوير چه چيزى است، جز كلى‌ترين نسبت مجرد و چه بسا حتى اين شباهت هم وجود ندارد. آن‌مسيح مكتوب چه چيزى شبيه عيسى بن مريم، وسوسه مسيح، عيساى مونترال، و مصائب مسيح است؟ شكل يا روح؟ واقعيت جامع انسانى / پيامبرانه يا پيامبرانه / خدايى؟ هربار آن تصوير چون حجاب بر واقعيت فرو رفته در دل زمان عمل مى‌كند تا چيزى را غايب كند و نهان دارد و بدين وسيله مدعاى تقرب و دسترسى به اصل و ايجاد توهم براى ما تبديل گردد.
در اين حال، واقعاً داعيه پاپ - درست همان گونه بود كه واقع شد - حاوى چه معنايى است؟ آيا اين داعيه در سطحى فراتر از ارتباط عاميانه با پيروان، معنايى مى‌يابد؟ حضور ساختگى براى يك پيامبر واقعى در مقياس تصورات ذهنى يك انسان در قرن بيست و يكم، با بازى بازيگرى كه يقيناً هيچ چيزش با واقعيت مسيح مشترك نيست و هريك موجوداتى مستقل از همديگرند، چه چيزى از امر واقع را در بردارد؟ امرى روى داده در هزار و نهصد و هفتاد و يك سال پيش.
ما در برابر رويدادهاى قطعى تاريخى هم نمى‌توانيم »درست همان گونه كه واقع شد« حرف بزنيم؛ به ويژه وقتى از مقياس رويدادها در زمان نيوتونى به رويدادهاى درونى و زمان باطنى نزديك مى‌شويم؛ اين عدم دسترسى هولناك‌تر مى‌شود. فرض كنيم همه جهان در اينكه مسيح(ع) به تحريك رهبران دين يهود كه در فساد و تباهى زرپرستى غرق بودند، به صليب كشيده شد، توافق داشته باشند. آيا باز زمانى كه ما فيلمى مستندگونه از رويداد مذكور مى‌سازيم، مى‌توانيم مدعى شويم كه تصور عيناً همان است كه واقع شده است؟ در كجاى انجيل، تصويرهاى فيلم به كلام درآمده است؟ بحث نشانه شناسانه درباره سرشت نشانه‌هاى ديدارى و شنيدارى بحث روايت و ماهيت تصوير و فاصله دال و مدلول و تصوير ذهنى شى‌ء با واقعيت بيرونى، نيازى به تكرار ندارد؛ جدا از اين واقعاً گيبسون تا چه حد مى‌توانسته به وضعيت، نگاه، واكنش و موقعيت يهوديان كه شاهد مصلوب كردن مسيح(ع) بودند، آگاه باشد؛ آيا آنان همگى از كاهن اعظم پيروى كردند؟ همه مردم و آنان چه در سرداشتند؟ جملگى انزجار از مظلوم؟ ممكن است پاپ عقيده داشته باشد كه او پژوهشى ژرف و سترگ در تاريخ رويداد لحظه به لحظه به صليب كشيدن عيساى ناصرى دارد و فيلم گيبسون، لااقل در نشانه‌هاى بيرونى عيناً آن رويداد را بازسازى كرده است؛ در آن صورت بايد گفت فيلمى كه حتى بازيگرانش به زبانى غيراز زبان و گفت‌وگوهاى »واقع شده« سخن مى‌گويند، چگونه مى‌تواند درست همان باشد كه واقع شده است؟
× × ×
به نظر من، بايد از داعيه »درست همان است كه واقع شده«، در داورى فيلم گيبسون دست برداريم. ما هيچ نمى‌دانيم دقيقاً چه روى داده و آنچه در خطوط اصلى‌اش باورداريم، با اختلاف عقيده همراه است و هركس رويداد را به نوع ديگرى تصوير مى‌كند؛ مسلمان، مسيحى و يهودى ادعاهاى متفاوتى دارند و مسيحيان هم در ميان خود جزئيات اتفاق را با تفاوت‌هايى توصيف مى‌كنند. لااقل توصيف يوحنا، مرقس، لوقا و برنابا با همديگر وحدت ندارد. و هر يك با جزئيات فيلم متفاوت است و در بهترين حالت، حضرت پاپ مى‌تواند اظهار كنند كه تصاوير گيبسون درست همان گونه است كه تصاوير ذهنى او از ماجراى به صليب كشيده شدن عيسى بن مريم(ع) است؛ البته بديهى است كه سخن پاپ براى پيروان او اعتبار فراوانى دارد اما براى ديگران و مردم جهان و نيز براى منتقدان خير. بهتر است منتقدين فيلم را در وهله اول همچون يك فيلم بنگرند و ببينند در سيماى محتوايى / فرمى آن پيروزى، تعالى و تأثير وجود دارد يا خير!؟
× × ×
احساس امر متعال و پيروزى در ساختارى مؤثر، دقيقاً همان نكاتى است كه بايد با فيلمى درباره مصائب مسيح از آنها سخن به ميان آوريم. قاعده‌اى كه فيلم با ما درميان مى‌نهد، ارائه تصاويرى از مصائب و رنج‌هاى مسيح است كه به خاطر بخشودگى انسان و انسان ماندن انسان و وارستگى آدميان متحمل شد، تا دوباره به توبه، رحم، مهر و استغاثه روى آورد. همان گونه كه هفتصد سال پيش از ميلاد درباره ناجى گفته شده و حال بر تارك فيلم به انگليسى نقش بسته است: »او زخم خورد به سبب گناهان ما...«
اكنون كه تا حدودى از پرسش درباره واقعيت فيلم آسوده خاطريم، به مسئله اصلى مى‌پردازيم:
آيا فيلم به عنوان فيلم، توانسته مصائب مسيح را به ما بباوراند و با شريك كردن ما به عنوان تماشاگر در رنج‌هاى يك پيامبر، زخم‌هاى ما را شفا دهد و دچار حس تعالى گرداند؟ بديهى است اين آرمان تنها به وسيله يك اجراى متعال، و شعور فرمى و ساختارى درخشان كه به خوبى شور و اندوه و ايمان مسيحى گيبسون را ارائه دهد، دست يافتنى است. آيا فيلم گيبسون حاوى اين شعور خلاق و آن تعالى هست؟ به نظر من خير.
»او زخم خورد به سبب گناهان ما. تحقير و له شد به خاطر ستمگرى و شرارت ما، به وسيله زخم‌هايش ما شفا داده مى‌شويم«.
فيلم با اين جملات به ماهى در شبى هول‌انگيز گشوده مى‌شود كه در محاصره ابرهاى تيره است. ابرهايى همچون جانوران وحشى و تهديدگر برگرداگرد ماه. دوربين از آسمان به زمين فرود مى‌آيد. در باغ وهم‌آلود و آبى، مناجات شبانه پريشانى شنيده مى‌شود. دوربين پيش مى‌رود و در مه و تاريكى قامت لرزان و درهم فرو رفته مسيح در شب آخر عمرش مشاهده مى‌شود. اين آغاز همان دوازده ساعتى است كه فيلم آن را به نمايش مصائب مسيح اختصاص داده است و نوشته آغازين مى‌خواهد تأكيد كند كه منظر فيلم، تجسم و تصوير معناى زخم است.
اين كدام زخم و رنج بزرگ است كه مى‌تواند همه زخم‌هاى انسان دوستدار مسيح را تا قيامت شفا دهد؛ گيبسون نتوانسته نشانه يا نماد زخم بر پيكر را با آن زخم تصعيد كند.
البته گويى تاكنون به دلايل گوناگون، امكان تماشاى آن »زخم« وجود نداشت؛ در اين هزار و نهصد و شصت و هفت سال كه مسيح سى ساله تازيانه خورد و به صليب كشيده شد، تا زمانى طولانى يعنى حدود صد سال پيش، امكان تصوير متحرك واقع نما در دسترس بشر نبود تا زخم‌هاى خدا و مصائب سرور ما، پيامبر خدا (به تصور مسيحيان پسر خدا) را كه زخم‌هاى اين زخم‌هاى »اب« و روح القدس است، به نمايش نهد.
ديديم كه تابلوهاى نقاشى و مجسمه‌ها آن را با احتياط و مخفى كارانه به نمايش نهادند؛ هر چند اثر كلام سريع و تندگذر و مجرد را نداشتند، اما آن چنان هم زنده و ملموس نبودند.
پس از تولد سينما هم فيلم‌ها (شاه شاهان و انجيل به روايت مستى و وسوسه مسيح و عيسى و عيسى بن مريم و...) نخست به دليل روحيه دهه‌هاى قبل و سپس در آثار كسانى پيش از پازولينى و اسكورسيزى به سبب نوع نگاه فيلم ساز و اسلوب فيلم از نشان دادن جزئيات و معناى جسمى »زخم«، آن زخم شگفتِ شفادهنده زخم‌ها رويگردان بودند.
اما در دو دهه اخير خشونت در سينماى هاليوود همچون ركن اصلى پولسازى آثار سينمايى است. جهان هم در دهه اخير سرشار از خشونت است و يهوديان صهيونيست هولناك‌ترين خشونت‌ها را عليه فلسطينيان به صورت عادى مرتكب مى‌شوند. يازده سپتامبر يك خشونت هولناك تروريستى، و حتى عمل مخفيانه دولتى براى مقاصد آنى محسوب شده است و اكنون هم حرف زندان‌هاى آمريكا در عراق، در آمريكا زبانزد عام و خاص است. پس گويى از پيش با خشن شدن جهان هم از منظر خداست و هم امكان نمايش و تحمّل روبرو شدن با زخم، زمانه مناسب‌تر از هر وقت براى فيلم خشن تحمّل مل گيبسون وظهور مصائب مسيح و لمس آن به وسيله جهان بوده است. به همين دليل فيلم پس از يك مقدمه به موت بيست و چند دقيقه در باغ كه بيانگر تنها ماندن مسيح (شما نتوانستيد با من مراقبه ودعا كنيد، حتى براى يك ساعت)، و احساس خطر او و پيشگويى خيانت و وسوسه شيطان است، صد دقيقه به آن زخم مى‌پردازد. اما اين امكان را براى نگرشى نو به وجود مى‌آورد. مسيح براى آنكه خدا صداى او را بشنود و از او حمايت كند و او را از دام دشمنان برهاند و ترس او از اينكه نتواند تكليف را به فرجام برساند (مسيح بر خاك خم مى‌شود خيس وهراس زده مى پرسد: آيا حقيقتاً باوردارى كه يك انسان مى‌تواند تحمل كند تكليف شاقى كه بر شانه‌هاى من است؟ در تو پناه مى‌گيرم، به ماه مى‌نگرد... و ما را در انتظار تجربه عميق زخم نگاه مى‌دارد. دريغا كه اين انتظار برآورده نمى‌شود ابليس وسوسه مى‌كند كه هيچ انسان نمى‌تواند بار اين مسئوليت را به عهده بگيرد و مسيح (ع) باورمندانه به خدا روى مى‌كند (تو مى‌توانى همه چيزها را انجام دهى) و اراده تو، به اجرا در خواهد آمد.
شيطان حتى در چيستى عيسى(ع) ترديد مى‌افكند (پدر تو چه كسى است؟) و زمانى كه نوميد مى‌شود، زمان رسيدن سربازان است. از همين دم ما با اِعمال انواع شكنجه‌ها و له كردن پيامبر خدا (قطب خير) با رهبرى موذيانه و پيگير قيافا (قطب شرّ) و كشمكش حاصل از تلاش كاهن اعظم براى نابودى مسيحى روبرو هستيم.
البته در اين فصل، چند نكته بديع وجود دارد: حركت كند كيسه‌هاى پرتاب شده به سوى يهود، با توجه به آميختگى كاهنان يهود با پول، ربا و فساد، حاكى و نقش او در خيانت عليه مسيح است. مهم‌تر از همه آنكه شيطان به صورت غير كليشه‌اى به نمايش در آمده است. اين امر، برخاسته از متون يقينى مقدس، مثل انجيل‌هاى چهارگانه نيست؛ زنى با چهره‌اى رمز آلود، از متن »كاترين امريش« برآمده است: »شيطان با ظاهر فريبا چنان مردم و علماى يهود را شيفته كرده بود كه گويى آنها كور بودند و فرستاده خداوند مسيح را نمى‌ديدند«.
مصائب سرور ما حضرت مسيح
نكته دوم جايگاه توده‌هاى يهود و نه صرفاً كاهنان و علماى روحانى است؛ در فيلم گيبسون همه يهوديان خواهان مرگ مسيح هستند و در فصول بعد آنان را آزار و زخم زدن بر مسيح شريك مى‌يابيم؛ آيا واقعاً چنين بود؟
نكته سوم، نمايش باور پذيرانه‌از مهر خوردن بر قلوب، چشم و گوش كسانى است كه به مسيح ايمان نمى‌آورند، زيرا آنان در باغ، عليرغم مشاهده منش پيامبر و محبت سرشار و شفاى زخم »ملوك«، گويى معجزه‌اى رخ نداده، پس از اين براى فرونهادن شمشير و خنجر، خشونت كور سربازان عليه عيسى (ع) آغاز مى‌شود. گويى آنان تنها با فراموشى معجزه شفا يافتن زخم، قادرند آن زخم‌هاى معجزه گر را بر پيكره مسيح فرود آورند كه به سبب آنها همه زخم‌هاى بشرى التيام مى‌يابند و بخشايش بهره فرزندان آدم مى‌شود.
خواهيم ديد كه همه نيروى گيبسون در خدمت تصوير ملموس همين زخم‌هاى خونبار جسمى است. او اين زخم را هم نشانه و نماد همه رنج‌هاى عظيم درونى و بيرونى مسيح گرفته است؛ در واقع ما مى‌توانيم با طى كردن فرايند تعميق زخم‌هاى جسمانى مسيح، تا فرورفتن ميخ (اسلوموشن) بر كف دست، به يك نكته محورى كه هم ارزش فرمى و ساختارى و هم ارزش نمادين و نيز معناى سوم دارد، توجه نماييم و آن چيزى نيست جز:
١. شگرد زخم و خشونت و خون براى تبديل رنج نامحسوس درونى كه نقش عظيمى در مذهب مسيح(ع) دارد، به زخم محسوس كه فيلم با تأكيد بر آن مى‌خواهد به ما نشان دهد كه آن زخم معجزه آفرين و ناجى چه بوده و با انتقال آن رنج تحمّل‌ناپذير، آن را نماد همه رنج‌هاى ژرف مسيح قرار دهد. اهميت اين شگرد آن است كه در مدت زمان صدو بيست و هفت دقيقه كه فشرده دوازده ساعت پايانى است، فيلم هيچ فرصت عبور از آزمون‌هاى متنوع مقدس و تجربه باطنى مسيحى و تاريخ او را نداشته تا ما را با دو ركن اصلى حقيقت مسيح، يعنى تحمل زخم به جاى همه و طلب محبت به عنوان تنها نشانه و بخشايش و جلب رحم و دوستى مسيح و حضور او در درون انسان توبه كننده متوجه كند.
به جاى اين خلاء، او از فضايى پرزخم سودجسته تا انبوه چشمگير و حتى غلوآميز خود ما را به تعمق در معناى زخم مسيح وادارد. اما گيبسون متاسفانه نتوانسته اين شگرد عالى را به صورت درست و عميق به اجرا در آورد؛ پس از يك پاسخ كوتاه مبنى بر نسبت عيسى و خدا و پيراهن دريدن كاهن يهود، واثبات كفر پيامبر خدا، ديگر سخن بى‌فايده مى‌نمايد. گويى »زبان«، حال خود يهودايى ديگر است؛ از اينجا شگرد سكوت به شگرد ديگرِ كارگردان بدل مى‌شود؛ در حالى كه او به اين شگرد محتوايى فرمى هم اعتلا نمى‌دهد.
٢. شگرد حذف كلام و غياب سخن؛ سخن و صحبت نشان پيامگذارى و ارتباط است؛ حال در تنهايى عيسى، پيامبرى سكوت آغاز مى‌شود و عيسى به سكوت پرتاب مى‌شود. جز دعاى مختصر و طلب عفو سخنى بر زبان نمى‌آورد. اين به سكوت گرويدن و رويارويى همه مردم با پيامبر خدا با يكديگر ارتباط دارند. عيسى(ع) حتى با مريم(س) مادرش هم از اين پس با زبان سكوت سخن مى‌گويد. آنجا كه مريم بر خاك بالاى سياهچال صورت مى‌نهد و عيسى در زيرزمين، بالاى سرخود مادر را احساس مى‌نمايد. فيلم گيبسون از اين ظرايف تهى نيست، اما نمى‌تواند آنها را در حد اثرى متفكرانه و متعال به فرم در آورد.
٣. بنا به اين لايه پنهان، پردازش شخصيت كه در ظاهر منفعل شخصيت‌پردازى و تأكيدبر خون و زخم و خشونت نهان است، بايد پرسيد كه آيا مصائب مسيح نقطه عطف بازنمود شخصيت الهى‌مظلوم، پيام آور محبت و بخشش و شناساننده فناى فى الله در ١٢ ساعت آخر حيات اوست كه به حيات ابدى و همواره زنده، گره مى‌خورد، يا به عكس نابودى شخصيت ژرف پيامبر و خلاصه كردن هستى منفرّد او تنها به سيماى يك مرد اسطوره‌اى در برابر انواع زخم‌هاى جسمانى است. چيزى كه كمياب نيست و لااقل بسيارى از انقلابيون به شهادت رسيده زير شكنجه، طى تاريخ مبارزه براى احقاق حق، در اين سيما با مسيح گيبسون شريك هستند. مشكل مصائب مسيح آن است كه تصوير نقش يهود را براى افشاى همگانى و پرده پوشى باطنى حقيقت مسيح به كار مى‌گيرد.
آيا گيبسون از مسيح(ع) يك مرد تحمل كننده مرگ همراه با شكنجه، بدون هاله‌اى از الوهيت و عرفان نساخته است؟
درادامه پرسش ديگرى آشكار مى‌شود.
٤. اينكه در فيلم مصائب مسيح، استعلاى روح اللهى و تعالى وحيانى رنج‌ها جريان دارد يا با حذف رؤيت‌هاى لاهوتى، ما در ١٢ ساعت آخرين مسيح (ع)، تنها با تحمل تازيانه‌ها و نمايش سيلاب خون روبرو هستيم كه نه تنها عيسا كه مردان آرمانخواه زيادى نيز چنين تحمّلى داشته‌اند؟ اين نفى تعالى تجربه يكتاى مسيح است.
مسئله ديگر كه همه سخن بالا را ديباچه خود مى‌كند، سخنى است كه آغاز كننده نقد مصائب مسيح است. آيا اين منش يهودايى تصوير سينماست كه سبب اين همه هياهو حول يك فيلم درباره ساعات رنجبار فرجام كار پيامبر خدا شده است؟ آيا آن پايانى كه در اناجيل رقم خورده، مضمونى بيشتر از تصاوير گيبسون داشته؟ آيا تصاير و سينما از اين رو تكان دهنده است كه به ماجراى عيسى بن مريم (ع) اداى دين مى‌كند و حقيقت آن را باز مى‌گويد، در حالى كه اين زبان كلمات بوده كه اين همه سال خيانت كرده و زخم‌ها را بإ؛صص زخم و واقعيت را با روايت تجريدى نشانه‌هاى ناملموس - كلمه‌ها - مى‌پوشانده و يهودايى و كفر پيشگى كار هزار و اندى ساله كلام متى، يوحنّا، لوقا و مرقس بوده كه رنج‌هاى دردناك پيامبر و حقيقت آن را نهان داشته و حال سينما به يُمن تصوير متحرك مردم را با ابعاد ژرف آن آشنا مى‌كند و به آن معرفت مى‌بخشد؟ يا شايد اين سينماست كه خيانتكار است و چيزى را كه نمى‌داند، وانمود مى‌كند كه مى‌داند. آنچه نمى‌داند چگونه رخ داده، در يك تصوير كذب، وهمى و ساختگى ارائه مى‌دهد و تصوير را حجاب ادراك بى‌كرانگى رنجى مى‌كند كه بسيار عميق‌تر از زخم‌هاى خون‌چكان »مصائب مسيح« گيبسون است.
٥. اومانيسم به جاى متافيزك؟ شايد مشكل »مصائب مسيح« گيبسون آن است كه اومانيسم جانشين نگرش استعلايى و فراطبيعى شده است؛ يعنى قرار است ما مسيح را رها از عناصر خرق عادت ما ورايى ببينيم و او را چون يك انسان ملاقات خواهيم كرد. به نظر من اين حرف را مى‌توان درباره تلاش‌هاى مستند نماى پازولينى و سرشت اومانيستى و نگاه مدرن اسكورسيزى به راحتى بيان كرد. اما در باره »مصائب مسيح« نكته كمى فرق مى‌كند؛ اتفاقاً فيلم مى‌خواهد بنيادگرا باشد، ولى حس چسبندگى به حضورى مادى، محصول توقف گيبسون در سطح ماجراى مسيحى است، نه لائيسيته او؛ البته حضور جسمانى شيطان در نقش‌زنى فريبا، و تجسم روح القدس را نبايد به بينشن بشر انگارانه مدرنيته منتسب كرد. باور به تجسّد و صورت پذيرى عنصر مجرد، خودباورى وابسته به الهيات اصول‌گرايى مسيحى هم هست.
پس بايد گفت كه سطحى‌نگرى هاليوودى و توجه به رويه ماجراى زخم‌هاى جسمانى براى تأثير عاطفى، موجب تسرى نوعى احاطه عنصر دنيايى بر عنصر ماورايى در فيلم گيبسون شده، در حالى كه او مى‌خواسته به امرى متعال دست يابد. چنين امرى نشان مى‌دهد كه محبوس ماندن در عرفيات هاليوود و توجه به ماجرا و انگيزش‌هاى سطحى، از نظر ماهوى با استعلا سازگار نيست. لحظه‌هايى چون شهود مريم(س) كه در گفت‌وگوى او با مريم مجدليه، همزمان با دستگيرى مسيح رخ مى‌دهد (گوش‌كن، چرا اين شب با هر شب ديگر فرق دارد)، نيز نتوانسته به آن اشارات باطنى‌تعميق ببخشد؛ البته زيركى هايى در فيلم وجود دارد، حضور شيطان در لابلاى روحانيون يهود، و حضور حضرت مريم در اطراف عيسى و جمعيت و يا نفوذ بر رومى‌ها (يادآور نفوذ صهيونيست‌ها بر سياست آمريكا) از اين جمله است.
البته شكست قوانين هيكل و معبد كه در انجيل‌ها به صورت تقابل حضرت عيسى(ع) با ظاهر پرستى و شريعت مدارى پوچ كاهنان كنيسه و هيكل رخ‌مى‌نمايد، در فيلم به درستى اهميت نمى‌يابد و ما نمى‌دانيم كه سخن و نگاه عيسى چقدر واقعيت قدرت علماى يهود را مورد تهديد قرار مى‌دهد، در حالى كه درانجيل‌ها اين به سخره گرفتن قواعد خشك و اشاره بر فرو ريزاندن كنيسه دست ساخت آنان در لحظه‌اى و ساختن آن با نيروى معنوى، ظرف ٣ روز به روشنى معنايش را با ما در ميان مى‌نهد. بايد اعتراف كرد كه در فيلم تقدس زدايى از روحانيّت فاسد يهود، و آشكار كردن نيروى اهريمنى خفته در لباس علامان دروغين دينى و تبهكارى‌هايى كه در پوشش اين تقدس صورى واقع مى‌شود، به روشنى صورت پذيرفته و اين تاكنون درسينماى غرب تا اين حد بى سابقه بوده است و شايد همين عنصر هم خشم روحانيون يهود را برانگيخته است.
مى‌توان اين قداست زدايى و را گونه‌اى از نگرش اومانيستى به حساب آورد، اما بايد دانست كه همواره بنيادگراترين باورمندان به عالم غيب هم همين‌گونه بدون مجادله با قدرت فاسد شده، قشر رهبران دينى در دوره‌هاى سقوط مقابله كرده‌اند.
تا حدودى ما تقابل امام خمينى با روحانيت متحجر را در دهه ٤٠ و تقابل‌هايى از اين دست را تجربه كرده‌ايم كه نمونه‌اى از آن هم به ماجراى ملاصدرا بازمى‌گردد؛ البته امروز هم، براى ما چنين مبارزه‌جويى‌هايى در حوزه درون دينى غير ملموس نيست. اما در همه اين موارد قطب شرّ، مثل فيلم هاليوودى گيبسون، يكسويه نبود و وجوه مختلفى داشت و علل گوناگون در موضع‌گيرى‌شان دخيل بود. در فيلم نوعى نگاه سفيد و سياه، امّا حاكم وجود دارد كه از منطق داستانگوى هاليوود بر مى‌خيزد.
نكته جذاب براى من در ماجراى مسيح گيبسون، نوعى داعيه ضمنى قدرت در مبارزه مسيح با كاهنان است كه حتى سيمايى سياسى دارد. هرقدر هم كه ما به مفهوم نمادين ادعاى »پادشاه يهود« از سوى عيساى ناصرى معتقد باشيم، باز نمى‌توانيم در آن كشمكش، اهميت دخالت پيامبرانه در امور دنيايى و اصلاح سياسى را نديده بگيريم؛ به‌ويژه كه بدانيم، پيامبران‌بنى اسرائيل عموماً خود رهبران سياسى نيز بوده‌اند و اصرار كاهنان در نفى پادشاهى يهود كه به نهادن تاج خار و شكست به جاى تاج رهبرى منجر مى‌شود.
ابعاد سياسى قيام عيسى بن مريم را بر خلاف تصوير رايج باز مى‌نماياند. اگر چه Kingdom مسيح(ع) ملكوت آسمان‌ها است، اما در زمين هم او عليه بى‌عدالتى و نظم فاسد يهوديان دوران و قدرت مداران دينى - سياسى سخن مى‌گويد. گيبسون از اين امكان هم استفاده درستى نمى‌كند. سخن مسيح، با اين همه در فيلم مظلومانه است (به من بگوئيد چه سخن شرّى گفته‌ام؛ اگر نگفته‌ام چرا مرا مى‌زنيد).
تغيير چهره معجزات مسيح در گواهى‌هاى دادگاه يهود به جادوگرى و همدستى با شيطان، گوياى افتراى هميشگى قدرت فاسد روحانى عليه حقيقت‌هاى معنوى اولياء الله است. اين منش بعدها در كليساى قرون وسطى هم تكرار شد و هر قدرت روحانى در هميشه تاريخ، بايد نگران سقوط به اين روطه و مقابله‌با حقيقت زمان خود باشد؛ گيبسون همه اين امكانات خوب فيلمش را به بهاى ارزان كليشه‌ها و ماجراى صورى بر باد مى‌دهد و از تعميق بصرى و هنرمندانه آنان باز مى‌ماند.
در همين فيلم مى‌بينيم كه يهوداگرى زبان چه امكان هنرمندانه‌اى براى كار بود؛ به ويژه زمانى كه زبان مسيح و مفهوم رابطه او با خدا، در چهارچوب گرامر شرعى جهان‌نگرى اقتدارگراى زبان كاهنان فهم ناشده مى‌ماند و منجر به اتهام فرزند صورى بودگى مسيح مى‌شود كه البته بعدها در ادراك عوامانه راويان مسيح هم نفوذ مى‌يابد. كاهنان زبان ابليس را كه در ميان شان چرخ مى‌زند( و همچنين در صف سربازان) مى‌فهمند، اما زبان مسيح رانه!
٦. كاربرد سيال ذهن و يادها؛ كاربرد يادها و ذهن سيال مسيح(ع) در دوازه ساعت آخر درمتن مصائب زخم و شكنجه، گام‌ها عقب‌تر از تصاوير سينمايى ديگر و دغدغه‌هاى باطنى مسيح در آثارى مثل »وسوسه مسيح« از نظر بيان وساختار نو و زيبايى يادهاست. گيبسون دراينجا هم از كليشه‌هاى بى حال و آشناى حوادث مشهور سود مى‌جويد مثل ياد سنگسار مريم مجدليه و حمايت تنها خامى، از حضرت مريم، از كودكى تابشارت كه اينك تا پاى صليب هم فرشته وار ادامه مى‌يابد و به نظر من نه بازيگر ونه كارگردان، اين ايده فيلم را به صورت يكتايى به نمايش ننهاده‌اند و همه چيز معمولى برگزار مى‌شود و حتى باورناپذير(پاك كردن خون‌ها از كف زمين)، و يا ياد پيشگويى مسيح براى پطر كه مى‌گويد: سه بار انكارش خواهد كرد، پيش از آنكه خروس بخواند و اين اتفاق مى‌افتد.
ديگر توجه عنصر ملعون يهودا به سگى متعفن ومرده است (و شايد آن ماجراى محبت بى‌پايان و زيبابينى او را به ياد مى‌آورد كه دندان‌هاى سپيد سگ مرده را ديد، در حالى كه ياران بر عفونت و زشتى تأكيد مى‌كردند و هر كس با روح خود واكنش نشان مى‌داد. اما اينها براى نمايش پشيمانى يهودا و خودكشى او، در فيلم كافى به نظر نمى‌رسد.
فيلم گيبسون يك نقد آشكار عليه همه مردم هم دارد؛ فرماندار رومى از همگان مى‌پرسد: آيا او پيامبرى نيست كه پنج روز پيش ورودش به اورشليم را مباركباد مى‌گفتيد و حال يكصدا خواهان مرگ او هستيد؟ كسى اين جنون را براى من روشن كند« و كاهن اعظم براى تحريك نماينده امپراتور، كنش سياسى مسيح را به رخ مى‌كشد: او قدغن كرده كه پيروانش به كنسول امپراتور جريمه بپردازند.
نكات فراوان ديگرى درباره فصل شكنجه و فصل مصلوب كردن حضرت مسيح(ع) وجود دارد كه در متن مقاله سرريز كرده است و من همه را وا مى‌نهم، اما ميل دارم به نكته‌اى اشاره كنم، آقاى هارون يشايايى رئيس انجمن كليميان است و كوشيده است، از منظر يك ايرانى يهودى كه مشغله او سينماست، به مصائب مسيح بنگرد و نيزخود را از مظان اتهام و افكار صهيونيستى در امان دارد. او كه با قلم و عمل در برابر رسوايى صهيونيست‌ها از يهوديت پاك دفاع مى‌كند، حالا به عدم تطابق تصوير حضرت مسيح گيبسون با روح مسيحايى حضرت مسيح واقعى معترض است و انتقاد او به انتخاب »كاويزل« مى‌كشد و معتقد است كه او بيشتر با قهرمانان هرى پاتر و ارباب حلقه‌ها هماهنگ است و با ارجاع به ظرافت مسجمه‌ها و نقاشى‌هاى مشهور مى‌گويد: نمى‌تواند اين مسيح عضلانى و غرقه به خون را باور كند. به نظر من در اينجا هم خطاهايى وجود دارد كه آن‌هم به همان نسبت تصوير واقعيت و واقعيت تصوير و خود واقعيت مربوط است و هموطن عزيز يهودى ما همان خطاى مشهور پاپ ارجمند و نسبت فيلم و امر واقع را به طور معكوس مرتكب مى‌شود.
من مى‌پرسم چرا تصوير ظريف نقاشى‌ها و فيلم‌هاى قبلى كه در ذهن ما تصوّرى از مسيح(ع) ساخته‌اند، تصوير واقعى از پيامبر خداست؟ تصوّر ما مقهور يك تصوير ساخته شده بصير وسينمايى است كه بر توهم واقعى انگاشتن آنها و به ازاى تصوير مظلوميت و عرفانى عيسى بن مريم به طور كليشه‌اى استوار است.
در فيلم اتفاقاً منطقى است كه مسيح سى ساله‌اى كه كار نجارى مى‌كرده بايد زخم‌هاى جسمى فراوانى را تحمّل كند تا اين رنج، نماد رنج نمادين مسيح باشد، نيرومند باشد. تخيّل رابطه قداست و مرد ضعيف و بى جان در ما، همواره با واقعيت معصومان و عارفان منطبق بوده است.
به هر حال، در پايان بايد بگويم كه جهان اثر، حتى زمانى كه مرجع ايده هايش را دقيقا رخدادهاى واقعى قرار مى‌دهد، باز جهانى است كه نمى‌تواند مدعى امر واقع باشد و تنها نگاهى زيبا شناختى بر واقعيت دور از دست وروايت شخصى يا جمله تصويرهايى ذهنى است از آنچه اينك غايب است.
با اين حساب، اولاً چه ادعاى طرفداران فيلم و چه مخالفان آن در سنجش فيلم، با امر واقع ارزش چندانى ندارد و ثانياً به نظر من فيلم گيبسون امكانات بالقوه يك نگاه تازه به پيراهنى از زخم‌ها و ايده انجيلى پذيرش زخم رنج بى همتا براى نجات نوع بشر را دارد كه متاسفانه به وسيله سطحى نگرى و ماجراپردازى هاليوودى آن را تباه كرده است.